http://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.com
حکایت بهشت وموسی - تجربه های آموزشی
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

 

روزی حضرت موسی در خلوت خویش ازخدایش سوال می کند:آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد؟ خطاب می رسد:آری! موسی با حیرت می پرسد:آن شخص کیست؟ خطاب می رسد:او مرد قصابی است در فلان محله.

موسی می پرسد: می توانم به دیدن او بروم؟ خطاب می رسد:مانعی ندارد!

فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و   می گوید:من مسافری گم کرده راه هستم،آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم؟ قصاب در جواب می گوید:مهمان حبیب خداست،لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ،آنگاه با هم به خانه میرویم. موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آن را جدا کرد،در پارچه ای پیچید و کنار گذاشت. ساعاتی بعد قصاب می گوید: کار من تمام است برویم.

سپس با موسی به خانه ی قصاب می روند، به محض ورود به خانه،روبه موسی کرده و می گوید:لحظه ای تأمل کن!موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ،آن را باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد. شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خود جلب کرد، وقتی تور به کف حیاط رسید،پیرزنی را در میان آن دید،با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید،سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به او داد،دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت:مادرجان،دیگر کاری نداری؟و پیرزن می گوید:پسرم ان شاء الله که در بهشت هم نشین موسی شوی. سپس قصاب پیرزن را مجدداً در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرار داده و پیش موسی آمد و با تبسمی می گوید: او مادر من است و آنقدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم و از همه جالب تر آن که همیشه این دعا را برای من می خواند که:«ان شاء الله در بهشت با موسی هم نشین شوی!» چه دعایی!! آخر من کجا و بهشت کجا؟آن هم با موسی!

موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید: من موسی هستم و تو یقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت هم نشین من خواهی شد!




تاریخ : دوشنبه 87/10/23 | 5:40 عصر | نویسنده : شهرزاد نصر | نظر